أنا حسینٌ ثار الله

خرید بک لینک
کلی حرف درم که نمدونم از کجا شروع کنم و چجوری همه حرفامو بزنم ولی مدونم که باید بگم، که اگه نگم مو پوکم، و مدونم که باید همینجا بگم چون بیرون از اینجا شنونده ای پیدا نمره، آدمای بیرون حوصله شنیدن چرت و پرتای مو ر ندرن، بعدم که یکی در هزار پیدا میشه که حوصله دره، جنبه ندره، ینی ده دیقه باهاش حرف مزنی تا ده سال باید نگران باشی که نکنه چاک دهن ر باز کنه! یا از اینا بدتر اونایی ان که خود مشاور پنداری درن، انگار که تو مریض هستی و باید بهت مشاوره بدن، کلی خذعبلات به هم مبافن در جواب چرت و پرتای تو مگن! بعدم باید مدیونشان باشی که بهت مشاوره مفتکی دادن! نمونه ش همی سین خودمان! البته از خودمان که نیست ولی یگ سه چار ساله با هم مرفتم دبیرستان، آقا از شخصیت ای پسر بگم که خیلی خود شاخ پنداری داشت، از ای شاخای روشن فکراااا! نه ای شاخای جلف که پوزشان ر کج مکنن سلفی مگیرن، از ای شاخایی که فک مکنن ایدئولوژیست مشگل گشای بشریت ان! حالا ای آقای سین (حرف اول اسم کوچیکش سینه :دی) علاوه بر خود شاخ پنداری و خودشیفتگی وصف نشدنی، یگ کمی هم جوگیر تشریف درن، و چاخان هم زیاد مکنن، چاخان در وصف خودشان البته!!! در ا أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

کمی طولانیست ولی توصیه می کنم بخوانید :)

ادامه مطلب
أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 175 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

عنوان گویاست، سریع میرم سر اصل مطلب، گلایه ای ندارم ولی برای زیبایی نوشتم! یعنی اصن یک گلایه و چند خاطره با کلاسه ولی اگه عنوان میزاشتم چند خاطره هیچ جذابیتی نداشت -_-
ادامه مطلب
أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

این نوشته شخصی ست، پیشنهاد می کنم نخونی

ادامه مطلب
أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

نمرات سوم و چهارم اینجانب: سوم / چهارم - چه جهشی داشتم من :)) حین ثبت نام کنکور متوجهش شدم :دی چند وقتیه، این عادت بد دوباره اومده سراغم، از ساعت یازده به بعد، کتاب (درسی یا غیر درسی) میگیرم دستم چشام سنگین میشه، میرم بخوابم، تا ساعت دو فقط فکر می کنم، خیره به سقف، پتو رو تا زیر دماغم میکشم بالا (چون اگه دماغم بره زیر پتو خفه میشم) و فقط فکر می کنم! فکرای عجیب غریب! دیشب علاوه بر اون افکار عَجَق وجق، آهنگ هم گوش میدادم، کاکو بند و چند تا رپ عربی، نمیدونم ربطشون چیه ولی پلی لیست گوشیم فعلا همینه! از ساعت یازده هندزفری در گوش و غرق در افکار، این ور اون ور می شدم! نفهمیدم کی خوابم برد! ساعت چهار و نه دقیقه دوباره بیدار شدم! گوشیم همجنان داشت پلی می کرد، این نوکیا های ساده چرا اینقد شارژ نگه می دارن؟ هر گوشی دیگه ای بود خاموش می شد -_- گوشیو قطعیدم، هندزفری رو گذاشتم زیر سرم (تا موقع نماز صبح که مامانم میاد رو سرم نبینه وگرنه قیامتی به پا میشه) و دوباره خوابیدم، برا نماز صبح اول بابام اومد بیدارم کنه، بیدار شدم اما واقعا حسش نبود برم! نمیدونم چرا همچین می کنم! بیدار میشم ولی نمازمو ن أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

اولین ها همیشه برام تلخ بودن، اولین روزی که به دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه رفتم، اولین رمضانی که تصمیم گرفتم کامل روزه بگیرم و در اولین روز برای اولین بار اتفاقی افتاد که روزه م باطل شد! اولین باری که مادرم بهم اجازه داد به تنهایی نیم کیلومتر از خونه دور بشم و در اون روز صحنه ای رو دیدم که بعد از کابوس افتادن از پرتگاه، در رتبه ی دوم بیشترین کابوس های تکراری قرار داره! اولین باری که تو مدرسه دعوا کردم (البته این مورد استثنائا در تمام دفعات نتیجه ش تلخ بود)، اولین باری که تراز هفت هزار آوردم که باعث شد از شدت خوشحالی یه سری کارا بکنم تو مدرسه و نتیجه ش شد شیش تا سیلی تو هوای سرد و خشک اینجا از کسیکه به اندازه ی تمام آب های شیرین یخ زده ازش متنفرم! اولین باری که تصمیم گرفتم خودم کار کنم و پول در بیارم و پولمو بالا کشیدن و هیجوقت بهم ندادن، اولین باری که در جشنواره خوارزمی شرکت کردم و شکست خوردم (سال بعد با همون طرح به مرحله کشوری رسیدیم! یعنی مهم این بود که دفعه اول شکست بخورم) اولین باری که رفتم باشگاه ووشو و چنان لگدی به پوز نامبارکم اصابت کرد که هنوز دردش میسوزه!از این اولین أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

اگه با همین سرعتی که این پست رو تایپ می کنم تو مسابفه دو می دویدم، اول می شدم! بس که سرم شلوغه و باید بدوم!خلاصه اینکه خدا جواب xxx ناله هامون رو داد و یه بارون مشتی بارید! بارون دیشب خجالتی بود، نصف شبی بارید که کسی نبینه، امشب اما بارون بی حیا بود، ریخت رو سر و صورتمون، لبامونو خیس کرد و موهامونو نوازش کرد، اینقدر هم شدید بود که آب از کلاهم چکه می کرد، واقعا باحال بود! همچین بارونی تا حالا تو این شهر ندیده بودم، مرسی خدا :)+ چقدر یهو همه پست گذاشتند، فردا تک تک رو میخونم :))بای. أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

خواننده ی خاموش یعنی کسیکه نوشته های وبلاگتو میخونه و برات کامنت میزاره و از کامنتاش کاملا پیداست که واقعا دنبال می کنه نوشته هات رو! اما در مقابل تو اصلا نمی دونی اون شخص کیه؟ و هیچ راه ارتباطی هم باهاش نداری، یعنی یک رابطه ی کاملا یک طرفه، فقط حق داری بعد از نوشتن هر پست منتظر کامنتش باشی و بعد از دیدن اسمش تو لیست کامنتا ذوق کنی و با خودت بگی خدا رو شکر هنوز میاد و میخونه! اما این فکر مثل مته مختو سوراخ می کنه که اگه از فردا دیگه نیاد چی؟ خیلی از دوستای مجازی برات مهم اند، براشون نگران میشی، یه مدتی ازشون خبری نشه میری سراغشون و می پرسی چته؟ چی شده؟ چرا ساکتی؟ چرا کم پیدایی؟ ولی این آشنای غریبه، هیچ راهی نداری حالشو بپرسی! شاید جذابیتش به همین مخفی بودنشه ولی فکر نبودنش ته دلتو خالی می کنه!بهش عادت کردی! تا جایی که اگه نباشه حس می کنی یه چیزی کمه!سه سال پیش، اون زمانیکه قابلیت دنبال کردن تو بیان نبود! یه خواننده ی خاموش داشتم به اسم سیما! همه نوشته هامو دنبال می کرد، اون زمان کلا رنگ و طعم نوشته هام فرق می کرد ولی خوب سیما یه خواننده ی خوب بود، آی پی سیما از همدان بود واسه همین بهش أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

دقایقی پیش متوجه موضوعی شدم که باعث شد هفت اندامم بلرزه!

ادامه مطلب
أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 246 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

بسیار خرسندم که اعلام کنم، شایعه ی پخش شده در پست ماقبل چیزی بیش از یک وهم از طرف من متوهم نبوده P:خانمی که فکر می کردم همشهری ما هستن خوشبختانه همشهری ما نیستند. بهشون بر نخوره ولی اینجوری بهتره :))من اهل شهری دویست هزار نفری هستم که اسمش با ت شروع میشه حالا اگه وقت کردم عکسی از پارک نزدیک خونه مون بگیرم تا ببینین چرا چنین وهمی بر من مستولی گشت (-_-)+ ازین که میبینم یه نفر از یه شهر کوچیک داره وب نویسی میکنه واقعا خوشحالم++ سرم شلوغه، فردا کامنتارو تایید کرده و پستاتونم میخونم ؛)پ.ن. برای مادر بزرگ آرام دعا فراموش نشه. ان شاء الله زود خوب بشن أنا حسینٌ ثار الله...

ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 19:33

صفحه بندی